۱۸
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 21:18
امروز بی بی چک زدم منفی بود ، خب دیگه انتظارش رو که داشتم ...... فقط نمیدونم چرا عقب افتاده ........ از دیروز بارون شدیدی شروع شده تمام شب بارید هنوزم داره با همون شدت میباره ...... دیروز رفت دکتر مغز و اعصابی که مادرش نوبت گرفته بود ، از شانس بد ما منشی خواهرزاده شوهر خاله بود، فوری هم شوهر رو شناخ...
۱۶
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 21:25
امروز مادرم میگفت زندگی تموم شد و هیچی ازش نفهمیدیم ....... یهو دلم ریخت ، پدرم که مرده ، اگه مادرم رو هم از دست بدم .........خیلی دلم براش تنگ میشه ...... امروز رفتیم پارچه خریدیم برای عروسی ....... +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa01:4xa0 توسطxa0روزانهxa0 |xa0
۱۵
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 2:06
وقتی به هوش اومدم ، بچه های بقیه رو آورده بودن ، تو بغلشون بودن ، بهشون یاد میدادند چجوری شیر بدن ، اتاق پر از صدای گریه بچه ها شده بود ، با اون همه درد و ضعفی که داشتم ، با غمی که به خاطر از دست دادن بچه م داشتم ، ولی بازم وقتی اون بچه ها رو دیدم یه احساس خوشی و شادی بهم دست داد ، مخصوصا تخت بغلی
۱۳
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 15:37
چرا اینجوریه ؟ چرا اونایی که از بچگی عاشق بچه هان وقتی بزرگ میشن نمیتونن بچه دار شن ؟!!! مریض شده بودم ، بعد از سرماخوردگی کادو شوهر ، ایندفعه دل درد و اسهال ازش گرفتم .......اینم زندگی ما .... برنج شده کیلویی ۱۳۵۰۰، واسه ثبت تو تاریخ مینویسم ..... پارسال این موقع لیمو ترش کیلویی ۸۰۰۰تومن گرفتم ، دی...
۱۱
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 6:33
نمیدونم چرا ولی شدیداً اعتقاد دارم که یه روزی خلاصه : Some Day Would Be My Day فقط امیدوارم قبل از مرگم اون روز برسه +xa0نوشته شده در xa0جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa015:25xa0 توسطxa0روزانهxa0 |xa0
۱۲
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 6:33
دارم گریه میکنم خودم هم نمیدونم چم شده ، باهاش دعوا گرفتم ، آماده انفجار بودم ......شاید به خاطر این بود که میدیدم چند بار رفت و سعی کرد بچه برادرش رو که گریه میکرد ساکت کنه ......... اونوقت من تا حالا دو تا جنین از دست دادم ، دارم خورد میشم ، دارم داغون میشم ، بهش گفتم کاش اون شب نمیبردی منو ب
۰۹
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 3:46
امروز مثلا تولدمه !چه تولدی ؟کاش اصلا به دنیا نیومده بودم ، شدم مضحکه خاص و عام ، حالا دیگه همه میخوان برام ترحم کنن ، از کربلا برگشته میگه برات از گهواره علی اصغر یه دست لباس برداشتم ، اینو دیگه کجای دلم بذارم ؟!!!! جوری نگاه می کرد که یعنی آره من رفتم کربلا و پسرم رو نجات دادم .........اصلا به این
۱۰ دعوا
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 3:46
اول بگم امروز اولین روز ماه رمضان هست ..... امروز اولین دعوا رو گرفتم ......به محض اینکه شوهرم رفت سه نفری ریختن بیرون و شروع کردن به سر و صدا ، منم تازه خوابم برده بود ، هر چی صبر کردم که شاید برن تو خونه دیدم نه نمیرن ، بلند شدم در و باز کردم دیدم درشون بازه و سه نفری تو پاگرد پله دارن شلوغ می کن
۰۸
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 20:08
از صبح باد شدید شروع شده ، یکی هم سردم شده ، تاسوعا و عاشوراxa0 هم تموم شد ، خونریزی من هم فعلا قطع شده ، این ماه واسه خودم قرص خوردم واسه تخمک گذاری ، تا ببینیم چی پیش میاد ، برام آزمایش هم نوشت ، آزمایش کامل ، شنبه میرم ....... خواب های عجیبی میبینم ، هنوز خوابم میاد ........
۰۶
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:10
اول من سرما خوردم بدجور ، بعدش هم شوهرم سرما خورد ناجور ......فعلا اینجا مریضخانه می باشد ! تولد هم رفتیم خوش گذشت البته یه سری حاشیه هایی هم داشت حالا بماند ، ما دیگه عادت کردیم.... تهمت زدم بهش ، فکر میکردم زنگ نزده دعوت کنه ، ولی امشب دیدم تو هیستوری گوشیم میس داشتم ازش ، حالا نمیدونم چجوری شده ک...
۰۵
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 13:52
از دیشب سرما خوردم ، گلو درد گرفتم افتضاح ، صبح شوهری رفت برام آموکسی سیلین گرفت ، همه ش سردمه .... وقتی سرما میخورم برعکس همه من گشنه م میشه !!!!! خلاصه دیروز خود داداشم زنگید و دعوتمون کرد تولد .... xa0 xa0
۰۴
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 8:56
امروز عروسی یکی از فامیلای دور شوهرم دعوت بودیم که خب نرفتیم ، مثل اینکه جمعه هم میخوان واسه برادرزاده مxa0 تولد بگیرن که هنوز دعوت نکردن ! فردا هم که تعطیله ، واسه ما که فرقی نداره .... باز دوباره حالش بد شده ، داره تو خونه قدم میزنه ........
۰۳
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:08
امروز نهار خونه مامانم هستیم، گوشت قربانی که خواهرشوهرم آورده بود با گوشت قربانی که همسایه مامانم بهش داده بود جمع بستیم قرار شد امروز باقالی پلو درست کنه ، آخه در شرایط عادی نه ما و نه مامانم گوشت گوسفندی نمیخوریم ...... زیاد حالم خوب نیست ، این ماه بد جور دچار ضعف شدم ......صبح حالم بد شد فکر کنم ...
۰۱
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:54
دیگه خسته شدم ، خسته شدم از اینهمه قرص خوردن ، نگرانی کشیدن ، دکتر رفتن ....همه ش هم بی نتیجه همون بهتر که مجبور شدم این ماه رو استراحت کنم قبلا نوشتن برام راحت تر بود ولی بعد از این چند سال که دیگه وبلاگ نداشتم امشب احساس کردم احتیاج دارم یه جایی بنویسم .....
۰۲
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 16:54
عجب هوایی شده امروز ، خنک ولی آفتابی ، جون میده واسه پیاده روی ،حیف که من نمیتونم ، دیروز خونریزیxa0 خیلی شدید بود ، سونو و دکتر هم که رفتم ، خبر بد هم که شنیدم (فولیکول دومینانت) حالم بدتر هم شد ... این ماه هم باید دزوسپتیو بخورم که فولیکول تبدیل به کیست نشه ، یعنی أین ماه هم از دست رفت ..... دوبار...