فقط نمیدونم چرا عقب افتاده ........
از دیروز بارون شدیدی شروع شده تمام شب بارید هنوزم داره با همون شدت میباره ......
دیروز رفت دکتر مغز و اعصابی که مادرش نوبت گرفته بود ، از شانس بد ما منشی خواهرزاده شوهر خاله بود، فوری هم شوهر رو شناخته بود !!!!
براش عکس از گردن نوشته .......
امروز سرد شده درها رو بستم ، بازم پنجره بالکن آب میده ، نصفه شب پا شدم کدوها رو جای بلندی گذاشتم ....
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی