وقتی به هوش اومدم ، بچه های بقیه رو آورده بودن ، تو بغلشون بودن ، بهشون یاد میدادند چجوری شیر بدن ، اتاق پر از صدای گریه بچه ها شده بود ، با اون همه درد و ضعفی که داشتم ، با غمی که به خاطر از دست دادن بچه م داشتم ، ولی بازم وقتی اون بچه ها رو دیدم یه احساس خوشی و شادی بهم دست داد ، مخصوصا تخت بغلی که بچه ش با چه حرص و ولعی شیر میخورد و مادرش از دستش داد داشت که نمیذاره یکم بخوابم .......بین اون همه بچه .....و من بدون بچه .....
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی