دارم گریه میکنم خودم هم نمیدونم چم شده ، باهاش دعوا گرفتم ، آماده انفجار بودم ......شاید به خاطر این بود که میدیدم چند بار رفت و سعی کرد بچه برادرش رو که گریه میکرد ساکت کنه .........
اونوقت من تا حالا دو تا جنین از دست دادم ، دارم خورد میشم ، دارم داغون میشم ، بهش گفتم کاش اون شب نمیبردی منو بیمارستان از خونریزی میمردم ، راحت میشدم .....
به خدا خسته شدم ، آخه من که چیز زیادی نمیخواستم ، یه بچه میخواستم همین ..........خدا حتی نگاه هم نکرد ، همه ش دروغه ...........متنفرم از این زندگی گ..
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی