آره از همونجا حالم بد شد ، با اینکه قبلا هم بهت گفته بودم مثل آدم های بچه ندیده ، توی جمع های خونوادگیتون به جای حرف زدن با بزرگترها ، اینقدر با بچه ها بازی نکن ، ولی شاید دست خودت نیست ......منم دیگه بهت نمیگم ولی حالم بد میشه ، گلوم یه چیزی گیر میکنه میخواد خفه م کنه ......من نمیخوام بچه برادر تو رو بغل کنم ، میخوام بچه خودم رو بغل کنم .........
از همونجا حالم بد شد ، دوباره خونریزی کردم ، فکر کنم افسردگی گرفتم ، اصلا این روزا حالم خوب نیست ، سرگیجه و حالت تهوع دارم ..........
پرده خونه رو عوض کردیم ......هیچی خوشحالم نمیکنه ......
برچسب:
نویسنده: نیکان موسوی