خرید بک لینک

درباره سایت

روزانه

امکانات وب

خب دختری جان رو خوابوندم،تا بیدار نشده یک کم دیگه بنویسم....

تو عصر کرونا به سر میبریم،درست روزی که جشن دندونی پسری جان بود،زنداداشم گفت کرونا اومده ایران ولی هنوز اعلام نکردن،کلی تعجب کردم،باور نمیکردم،فکر میکردم قراره فقط تو چین باشه.....ولی امروز کل دنیا باهاش درگیره.....اینجا هم که واکسن نیست...من همون موقع کرونا گرفتم،ولی هیچکس باور نمیکرد،حس بویایی نداشتم،تب،درد عضلانی.... ماسک میزدم پسری رو شیر میدادم....بدون دکتر رفتن خوب شدم.....

بعدا داستان کرونا گرفتن شوهرم رو هم مینویسم...

خیلی اتفاقها افتاده،داستان حاملگی دوم رو هم باید بنویسم.....

***پسری رو فرستادم خونه مادرم،شوهرم رفته اداره شبکاره،ولی احتمالا تاساعت ۱ میادقبلش باید بره دنبال پسری جان،من و دختری خونه هستیم،از زمان کرونا دیگه بیرون نمیریم ،قرنطینه........کی فکرش رو میکرد یه روزی همه ماسک بزنن....

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 6:05

صفحه بندی